تبليغاتX
عاشق شدی ؟! عشق بعد از ازدواج موندنی تره

با توجه به پست های قبلی و رویدادهای اخیر سال 88 ، با نهایت تاسف و تاثر و شاید نهایت شادمانی و سرور به اطلاع کلیه ی وبلاگیستهای محترم و نویسندگان صاحب قلم صحنه ی وب و وبلاگ و فضای مجازی نت و اینترنت و سایر وابستگان و دوستان و آشنایان میرساند

 پیرمرد تنها ، پیرمردی که همه ی شما میشناختید و به اخلاق و روحیاتش آشنا بودید ، مدیر وبلاگ عاشق شدی نترس ... {کیویکس } ... بعد از گذشت چند سال از عمر گرانبهای نتی در نهایت تنهایی و پیری ، عاقبت دار فانی وبلاگ را وداع و دعوت خدای بلاگفا را لبیک گفت ... روحش شاد ... همچنین این واقعه ی تلخ و شیرین مصادف است با تولد ققنوس پیری تا آخرین لحظات را بازگو باشد

در یکی از روزهای طلایی سال ۸۸ و در میان بهت و حیرت خانواده از عشقی جانکاه سخن گفت و عاشق دختری از جنس باران به رنگ پاکی شد و با آتشش سوخت و از خاکسترش مرا متولد ساخت !!! آری من نوزاد پیرم ، نه دگر از زندگی سیرم و نه دلگیرم ... منم آن ققنوس پیری

متولد عشق ، زاده ی روزگار و نوزاد پیرمردی تنها ... و شاید من همان پیرمردم که با عشق دوباره متولد شدم !!! پیرمردی که عاشق شد !!! و شاید روزی به کتاب درسی دوران ابتدایی و راهنمایی راه پیدا کنم ... با عشق متولد شدم و تاریخ تولدم را روز ازدواجم میدانم . گذشته را دور ریختم و با آینده ساختم تا خودم را بیشتر بشناسم و در این راه دعای خیر پدر و مادرم و تجربیات پیرمرد با من همراه خواهند بود تا به معبود و معشوق خود در دیار باقی و در آخرت برسم . هر چند در این راه پر فراز و نشیب شریک زندگی صاحب عشقم و زیباترین معشوقه ی عالم همسرم همراه من است اما راهی با فراز و نشیب مرا به مقابله می طلبد که بی عشق کسی را یارای سیر آن نیست ... پیرمرد عشق بعد از ازدواج را تجربه کرد و به مراد دل رسید ... به امید روزی که هر دم و بازدمی بوی عشق بدهد

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 13:33 |

سلام ...

من بازم اومدم !!!

فک کن ... همه منتظرن ببینن ایندفعه چطور اومدم بعده یه مدت غیبت صغری !!!

اومدم بگم زندگی رو هر طور بگیری میگذره دوستای من میخوام سخت نگیرمش .

میخوام باهاش بازی کنم همونطور که اون با آدما بازی میکنه !!!

گذشته گذشت و درس عبرتی شد ، به فکر آینده هم نیستم چون نمیدونم یه لحظه ی بعد مردم یا زنده و نفس میکشم . پس قدر تک تک ثانیه هامو باید بدونم و تا میتونم اون سالایی رو که عاشق نبودم و فکر میکردم نیستم رو جبران کنم !!! آره ، میخوام عاشق بشم . در آستانه ی ازدواج عاشق باشم ... !!!

یه چند روزی چند تا جمله سر هم کردم و با شور و شوق گفتم : وااااااااااای منم شاعر شدم !!! وااااااااااای ببینین دارم شعر میگم !!! اما اینو یادم رفته بود که شعر و شاعری و عاشقی و عشق و هنر باید تو وجود آدمی باشه دوستای من ، عزیزای دلم سلام ... سلام دادم دوباره ؟؟؟!!!
نمیدونم چم شده !!! حال هیچیو ندارم ، حالم بده ، روز به روز داره خراب و خرابتر میشه ...
حال و هوای انتخابات بد جوری رو روحیه ام تاثیر منفی گذاشته !!!

البته خب تنها انتخابات نیست ، دلایل دیگه ای هم داره .

قدرت انتخابم کم شده ! منی که همیشه قدرت انتخاب داشتم و تو خیلی جاها بین دوستام منتخب بودم ، الان قدرت انتخاب ندارم اما باید انتخاب کنم ! تحت تاثیر نیرویی مثل نیروی ...

شما بگین چه نیرویی (شاید امید به زندگی) و شاید (عشق) ...

یه هفته ای میشه از شهرمون ، از اردبیل اسباب کشی کردیم به یکی از بندرهای مجاور ...

یکی از شهرای شمال ... اما دوس ندارم اونجارو .

نمیگم از آدماش بدم میاد ، فرهنگشونو دوس ندارم ، آب و هواش مریضم میکنه اما میگم شهر خودمو بیشتر از هر جایی دوس دارم !!!

فصل امتحاناتمونه و گلایه ی دوستای خوبم زیاده که فراموششون کردم و به فکرشون نیستم و نمیدونم بی معرفت شدم و از اینجور انتقادها اما به خدا تو حس و حال خودم نیستم آخه کیه که درکم کنه ؟؟؟

همیشه گفتم ای کاش زمانی برسه که هیشکی واسه رسیدن به روزای بهتر نگه ای کاش ...

پس ای کاش که کاش وجود نداشت ... !!!

مگه میشه یه پرنده ، بمونه بی آب و دونه

مگه میشه یه قناری ، توی بغض آواز بخونه

اگه تو بری ز پیشم ، من همون قناری میشم ...

که تو بغض و گریه هاشم ، میگه میخوام با تو باشم ...

دیگه نه اندی و نه سیاوش و نه محسن یگانه و نه اونای دیگه واسم معنا ندارن !!!

همونطور که اسم پستمو گذاشتم : آخرای عمرته پیرمرد ... ( آفتاب لب بومی )

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 18:20 |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

شروع سال جدید رو تبریک میگم به همه ی شما دوستای گلم ...

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و همونطور که امسال به خوبی شروع شده ،  ادامه داشته باشه و سالی باشه واسه غروب غم هاتون و طلوع زیبایی ها و شادیهاتون

دو روز مونده به تحویل سال طبق برنامه ریزی قبلی از جاده شمال راه افتادیم سمت مشهد تا لحظه ی تحویل سال پیش آقا امام رضا (ع) باشیم و مهمون خوبیای ایشون ... وااای که چقدر خوش گذشت ، ۵ روز اونجا بودیم و برگشتنی رفتیم تهران و قم و حرم حضرت معصومه (س) و ری و جمکران رو هم زیارت کردیم و ۱۴ عید برگشتیم شهرمون .

دیروز و پریروز اینجا برف بارید !!! شهر ما هوای عجیبی داره ، آب و هواشو دوس دارم ، مردمشو دوس دارم اما محدودیتهاشو نه ، طرز فکراشو نه ، همه  چیزش دوست داشتنیه و بهش افتخار میکنم .

من ترکم ، آذری زبان ایرانی ... افتخار میکنم به زبون مادریم و دوسش دارم .

بگذریم ...

دوباره میخوام راجع به فضای نت و دنیای مجازیش صحبت کنم ، بگم که ازش بدم میاد هر چند جزئی از وجودش شدم و تو وجودمه و بهش عادت کردم اما دوسش ندارم !!! توش دروغ زیاد داره ، دو رویی زیاد داره ، با اینکه همه رو میشناسی ، اما در واقع نمیشناسی !

میشناسی اما به اون صورت که طرف مقابل خصوصیاتشو بهت انتقال میده و دوست داره باشه ، نه اونطور که هست و تو دنیای واقعی میتونی ببینیش !!!

تفاوت فاحش بین دو تا دنیا همینه اما خب چیکار میشه کرد ؟؟؟ عادت کردیم !

دروغ شده سپری واسه فرار از اشتباهات ، سلاحی واسه هدف گرفتن خوبیها و دوست داشتنها و پاکیها ، و حتی وسیله ای واسه پول در آوردن !!!

بچه که  بودم یادمه تو کتاب فارسی خوندم چه بلایی سر چوپان دروغگو اومد و نتیجه ی اخلاقی اینکه دروغگو دشمن خداست ... میخوام ببینم تو این زمونه ای که ما داریم اصلا خدا دوستی داره یا نه ؟؟؟

آخه همه دشمنشن !!! البته خب نه اون دشمنی که فکرشو میکنید ، نه !

بهر حال میخوام اگه خدا بخواد و کمکم کنه ، تو سال جدید به قول سیاوش پر بکشم از پشت نقاب ، از رو نوشته حرف نزنم و رها بشم از پیله ی خواب ، نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکشم ، برای یک بار که شده ، جای خودم نفس بکشم  ...

و حالا : نصیحتهای پیرمرد

 یه جایی خودنم : هر که هستی باش ، جان مولا مرد باش !!!

زندگی همونطوری میگذره که دوس داری و هستی ، اگه سخت بگیریش ، سخت میگذره و اگه آسون بگیری ، آسون اما هیشوقت به شوخی نگیرش چون تنها چیزیه که شوخی بردار نیست !!!

تنها استادیه که اول امتحان میگیره ، بعد درس میده پس همیشه آماده باش واسه امتحان

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 12:21 |

 

سلام دوستای دوست داشتنی خودم ...

 خوبین عزیزای دل پیرمرد ؟؟؟!!!

 

راستش یه چند وقتیه بد جوری فشار درس و کار زیاد شده . دفعه ی قبل آپیدم گفتم این چند روزه میام به همه تون سر میزنم اما خب چون امتحانا تمومیده بود از فرصت استفاده کردم و یه هفت هشت روزی رو رفتم استانبول هم هوامو عوض کنم و هم یکم لباس واسه خودم و خونواده و دوستام برا عید بخرم .

چند روزیه یه احساس عجیبی دارم !!! راجع به این احساس نمیتونم چیزی تایپ کنم چون واقعا نمیشه به قلم کشیدش ! فقط باید درکش کرد و شاید تجربه اش تلخ و شیرین باشه اما چون ناشناخته است ، دوسش دارم !!!

متاسفانه یا خوشبختانه ماها هیچی از عشق نمیدونیم !!! هر احساس جدید و ناشناخته ای رو ازش عشق استنباط میکنیم در حالی که عشق تو زندگی ماشینی امروز ، اونم قبل از ازدواج معنی نداره !!! البته خب نظر من اینه ... همین که احساس میکنیم نمیتونیم دوری یکیو تحمل کنیم یا بهش وابسته شدیم ، بهش میگیم عشق و با غرور و شاید ناراحتی میگیم : من عاشق شدم یا عاشقتم و بی تو میمیرم و ...

گفتم تولد دوباره آخه امروز تولد ۴سالگی وبلاگم یا بهتر بگم همه ی خاطرات خوب و شیرینم و شاید دفتر یادداشت و دلتنگیام و وسیله ای که منو به دوستای نتیم وصل میکنه هر چند تو دنیای مجازی اما میتونم بگم هر موقع از این دنیای خاکی برم ، از دنیای مجازی هم خواهم رفت !!!

تو این چهار سال با خیلیها آشنا شدم ، روابطمون دوستانه و شاید بیشتر بوده هر چند همدیگه رو ندیدم و شاید تا زمان مرگ نتونیم ببینیم اما خب فرصتیه که خدای دنیای نت یعنی بلاگفا در اختیار ما گذاشته واسه تجربه ی جدید ... دنیا پر از چیزای جدیده !!! فقط علاقه میخواد و وقت آزاد واسه تجربه و شناسایی ... تجربه ی همه چیز خوبه جز عشق !!! دوستای من پیرمرد میگه قبل از ازدواج به طرفش نرین ، اصلا نزدیکش نشین چون آتیشش از ساعقه تندتر و نسیمش از گردباد و طوفان هولناکتره !

تنها چیزی که واست میمونه یه دل دریایی با ساحل بی انتها و یه آسمون دلتنگی و هوای بارونی ...

البته خب : بارونو دوس دارم هنوز ، چون تورو یادم میاره ...

حس میکنم پیش منی ، وقتی که بارون میباره ...

نمیدونم چم شده ، فقط میدونم زندگیم یکنواخته ، چیزی که ازش بدم میاد !!! چون توش تجربه ی جدیدی نداره !!!

تولدت مبارک وبلاگ دوست داشتنی پیرمرد ...

متاسفم که دست خالیم و کیک واقعی و شیرینی ندارم و داشته باشمم نمیتونم ازتون پذیرایی کنم قدم رنجه کردین و به کلبه ی محقر و درویشی تنهایی های پیرمرد خوش اومدین .

راستی : عاشق شدی نترس ، چون کار از کار گذشته !!!

ترسیم عشق زیباست ، ترسم تو و خوبیات زیباتر ...

از خودتون پذیرایی کنید و پیشاپیش عیدتونم مبارک ...

بیست و پنجمین پاییز زندگی پیرمرد داره از راه میرسه

سال هشتاد و هفت هم خوب یا بد گذشت ... اما هر ثانیه از گذر لحظه ها سکوییه تا مارو اون دور دورا پرتاب کنه پس قدرشو بدونیم ...  سال ۸۸ رو تبریک میگم ...

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 13:15 |

 

خیلی وقت بود ندیده بودمتون ...

امتحانات این ترممونم تموم شد و تا ده روز نفس راحتی میکشیم ... هیشوقت فکرشو نمیکردم که بعده ۶ سال بدور از درس و مدرسه ، دوباره برم بشینم پای تخته سیاه و حتی شاگرد زرنگ کلاس و دانشگاه باشم که استادا انقدر دوسش دارن !!!

خیلی سخته هم کار کردن و هم دانشجو بودن اما قشنگیش اینجاس که لااقل تو شهر خودمم و هم میتونم درسمو بخونم و هم کار بکنم ...

امروز و فردا به همه ی دوستای گلم سر میزنم و خبر آپیدنمو میدم هر چند میدونم خیلیا از دستم شاکین اما به بزرگی خودتون ببخشین این پیرمرد نتی رو !!! به خدا یه لحظه هم فراموشتون نکردم اما خب درکم کنین ، کامنتای خصوصیم اکثرا باهام دعوا کردن !!! دلتون میاد پیرمردو بزنینش ؟؟؟

یه شعر خوشگل گفتم شب قبل از امتحان ریاضی !!! فکرشو بکن !!! صبح امتحان داشتم و شب امتحان بهم شعر الهام شد !!! البته اگه اسمشو بشه گذاشت شعر !!! اولین فرصت تایپش میکنم اینجا تا یکم بهم بخندین

مواظب خودتون باشین دوستای گلم زندگی بازیای عجیبی داره !!!
سعی کنین نذارین عروسک خیمه شب بازیش باشین ، عروسک گردانی خیلی بهتره هر چند سناریوش بعضی مواقع یه تراژدیه و فیلمنامه نویس یکی دیگه س و کارگردان معنویه ... !!!

نیستی و نیستم ؟؟؟ یا نیستی و هستم ؟؟؟ یا هستی و نیستم ؟؟؟ یا هستی و هستم ؟؟؟

هر کی هستم ، هر چی هستم ، باده و عشق پرستم

چش به راه تو نشستم ، عاشق شبهای مستم

توی قلب عاشق هستم ، ناز شصتم ، ناز شصتم

گر چه خستم ، ولی هستم ، بی تو اما دل شکستم

با تو باشم ، غم ندارم ، توی دنیا کم ندارم

بی تو اما ، تنها و خستم ، چشم به راه تو نشستم

واسه تو شعری سرودم که بگم عاشقت هستم

گرچه هستم ، گر چه خستم ، من همون کیوانت هستم

پیرمردم ! تنها و خستم !!!

بی تو ، بی تو ... ! این تو فقط یه رفیقه که خودشم نمیدونه تا کی زنده ست و باهات تا کی الکی نفس میکشه و مثلا میخنده ... ! این تو یه خله که ... .

اگه باشم یا نباشم ، واسه تو فرقی نداره ؟

کی میگه دوستت ندارم ، واسه من فرقی نداره !

بودن و نبودن تو ، مثل تعبیر یه خوابه !

کی میگه حتی تو قصه ، خوشیا دووم نداره ؟

تو واسم خیلی عزیزی ، بیخودی اشک می ریزی ...

غصه هارو دور بریزی ، میدونم الان مریضی !!!

من همون پیرمرد هستم ، چشم به راه تو نشستم ...

میدونم به درد نمیخوره اما خب همونجوری که به ذهنم اومد و رو کاغذ نوشته بودم ، دست نخورده و ویرایش نشده منتقلش کردم اینجا !!!

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 13:0 |

غم غروب محبت چقدر سنگین است

کیوان که چشمه های تو آذین به اشک خونین است

تو بر گذشته ی شیرین ، چه تلخ می گریی

ولی گریه ی تلخت چو شهد شیرین است

خزان به گلشن حسنت رسیده است اما

هنوز شاخه ی زیباییت گل آذین است

گل خیال تو در سینه ام نخواهد مرد

اگر چه پنجه ی این روزگار گلچین است

چگونه دل کنم از باغ سبز خاطره ها

شکوفه را ، ز محبت همیشه رنگین است

میان دیده و ابرو نشانه می جویم

نشان گم شده اینجاست و آن من این است

نگاه کن دل درمانده ی مرا دریاب

که در صبوی نگاهت شراب تسکین است

خدای من چه کنم مانده ام دو راهی دل

فقط امید به تو دارم ، دوای من این است

همیشه یاد تو بودم خطر به من نرسد

ولیک مانده ام ، این اشک غم سرازیر است ...

 

چرا سرازیر است ؟؟؟!!! چرا سرازیر است خدایا چرا ؟؟؟

love picture (4).jpg

 

ایندفعه به خدا انتظار دارم الکی تعریف نکنین !!! دوست دارم واسه یه بارم که شده یکی با نظرات و افکارم مخالف باشه !!! به خدا خسته شدم از بس هر کسی از راه رسید باهام مشورت کرد !!!

پیرمرد میگه : هیشوقت از کسی که همیشه باهام موافق بود هیچی یاد نگرفتم !!!

دوست دارم یکی هم به من چیزی یاد بده پس منتظر انتقاداتون هستم و سعی میکنم بهشون عمل کنم ، خودمو بهتر کنم ، بهتر و کاملتر از اینی که هستم ... دوستتون دارم دوستای گلم ...

هیشوقت واسه یاد گرفتن دیر نیست پس به پیرمرد نخندین !!!

راستی : شب یلداتونم مبارک هر چند گذشته اما خب ... ببخشین اگه دیر به دیر میام اما میدونین که فصل امتحاناته و بالاخره باید درس خوند دیگه ...

پ.ن:تو شعر به اسمم اشاره کردم

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 20:8 |
بازم سلام ...

بعضی موقع ها که طبع شاعرانم گل میکنه خیلی اذیت میشم آخه اکثرا نصف شبی بهم الهام میشه و از خواب ناز میپرم و تا تو اون تاریکی کاغذ و قلم پیدا کنم ، چیز ناچیزی تو ذهنم میمونه آخه میدونین پیرمردم و آلزایمر دارم  و خیلیهاتونم با این مسئله کنار اومدین اما خب آزار دهنده ست !!! یادم باشه از این به بعد کنار تختم یا زیر بالشتکم همیشه داشته باشم ...

تنها تن خسته و تنهای من غم تنهایی را حس کرد و تنها کسی که تنهایی را

درک کرد ، تنها کسی بود که مرا درک کرد !!!


جمله ی ادبی از پیرمرد ... ... تب شعرو حال کردین ؟؟؟

البته دیگه الان دنبال اون تنهاترین تنها برای دل تنهام نیستم و با تنهاییم کنار اومدم ، طوری که اگه نباشه احساس میکنم یه رفیق قدیمی رو از دست دادم !!!

منتظر اونیم که بیاد و پیدام کنه !!! خب اینم یه نوع انتظار جدید تو زندگی !!!

بعدا بگین پیرمرد قدیمیه و نو آور نیست ، طرز فکرش به درد نمیخوره

 

 

عید بزرگ شیعیان جهان رو به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت میگم

 

و پیشاپیش ازتون دعوت میکنم واسه ماه محرم برنامه ای واسه سفر به شهر سردسیر ما داشته باشین ... ضرر نمیکنین ، واقعا آدمو به اوج میبره عزاداری شهرایی با بافت قدیمی

قدماتون روی تخم چشای پیرمرد ، سوغاتیمونم حلوای سیاه کره ای مخصوص و تخمه آفتابگردونه

البته اونایی که خوردن احتمالا حدس میزنن که پیرمرد کجا نفس میکشه !!!

راجع به عسل سبلان هم عمدا چیزی نگفتم که اگه میگفتم تابلو بود !!!

نیست الان تابلو نشد ... حیوونی پیرمرد سوتی داد

شایدم یه راهنمایی بزرگ بود ، عاقلان دانند !!!

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 11:32 |

درد دل پیرمرد

 

کم شنیدی ناله ای از نای دل ؟؟؟

 

کم تو دیدی خونچکان هر جای دل ؟؟؟

 

کم بگفتم درد این قلب حزین ؟؟؟

 

کم بنالیدم از این سودای دل ؟؟؟

 

زمانی بود که پرنده ی بخت و شاهین اقبال بر بالای سرم نشسته بود ... بهار با طراوت طرب افزای خود آمد و رفت .تابستان هم با شکوه وسوسه انگیزش از کنارم گذشت ... پاییز با آن جلوه ی بخصوصش تمام شد !!!

همه چیز زیبا و خواستنی بود و همگان منصف و مهربان و انسان بودند ...

من در خیالم در میان آبشارهای خروشان و چشمه سارهای مصفا و جوشان در سایه ی روشن صخره سنگهای سر سبز و گلستانهای نکهت بخش عشق می ورزیدم ... و از هیچ چیز نمی ترسیدم .

آغوش گرم و مهیج خیالت با آن تشنجات مهر آفرین همیشه برویم باز بود  !!!

همه جا نغمه و آواز بود و طنین ساز  ، و هر کجا می نگریستم جز مهر و وفا و امید غیری نمی دیدم . مرغانی که تشنه ی عشق بودند بر روی شاخسارها و در کنار من و امواج خیالت ترانه بسر داده بودند و عشقبازی می آموختند ... مهتاب هر شب با شتاب ، دامن کشان از افق سر میزد تا چشم و دلش را از وفای من و غم فراقت روشنتر گرداند و فرشتگان در رویاهایم به ما لبخند میزدند ...

افسوس  ،  افسوس که شادیها به آخر می رسد و کامرانیها دیری نمی پاید که به مهنت میکشد . اینک آنچه بود ، گذشت ! خیالت همچون پرنده ای پرید و آوازها به سکوت گراییدند و شمع های وفا همه خاموش شدند ...

دیگر نفسی گرم از هیچ کس بر نمی آید ، در دلم ناقوس درد زده شد و در گوش جانم صدای مرگ بصدا در آمد .

تنها با یاد آن زمان کوتاه شادم و از تجدید آن خاطرات شیرین دلخوشم !!!

 

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 11:34 |

این عکس پایینی رو بهش میگن کز کوله سی ...

میگن دختر پادشاه عاشق یه پسر دهاتی شده بود ... پادشاه واسه اینکه نذاره به همدیگه برسن اینجا رو میسازه و دخترش رو توش حبس میکنه ... البته نمیدونم آخر سر چی میشه ، البته گفتن ولی اون موقع زبونشونو زیاد متوجه نمیشدم ...

این پایینی رو بهش میگن بغاز

اینجا هم پاشا پالاج هستش

 

دوغو بیازیت ... ایسحاک پاشا

الان تو نتم ، وقت نداشتم و چون قولشو داده بودم اومدم آپیدم عکسها رو تا ببینم کی وقت میکنم اطلاعاتی راجع به ترکیه و فرهنگ و ... تایپ کنم .

اگه کردهای ترکیه نباشن ، ترکیه فناست ... اینم پرچمشون که بعدا تبدیل شد به ماه و ستاره که اونم قصه ای داره ... زمان مرد افسانه ای آتا تورک این اتفاق افتاد که مفصلا راجع بهش توضیح میدم ...

اینم حرف دلم به زبون ترکی ... البته دنبالشم و باید بگم تنها درد من نیست ...

بازم سلام

اومدم واسه ادامه ی مطالبم

باید عذر منو پذیرا باشین دوستان عزیز 

بعلت یه سری مشکلات واقعا نتونستم اونطور که باید در خدمت شما باشم .

قلمم روان نیست اما سعی خودمو کردم :

در مورد ترکیه مطالبی که ناگفته بود : از ایران با قطار حرکت کردیم ، تا دریاچه ی وان با قطار ایرانی ، از اونجا سوار کشتی از وان رد شدیم و اونطرف دریاچه با یه قطار ترک به مقصد استانبول در حرکت بودیم . از شهرهای زیادی بین راه رد شدیم . به نظر میرسید مشکلات زندگی زیادی دارن ، هیچ کدوم شهرها امکانات مناسب واسه زندگی نداره ، بجز تعداد کمی مثل آنکارا که پایتخت ترکیه ست و استانبول که قلب تجاری سیاحتی و توریستی محسوب میشه و آنتالیا و بدروم که دیگه یه چیز دیگه ست ...

همونطور که گفتم مقصد ما استانبول بود ، از آنکارا رد شدیم ، مثل یه دهات بزرگ بود اما همه جای شهر از زمانی که وارد مرز شدیم ، پرچمش رو آویزون کرده بودن . با خودم میگفتم چقدر مردم کشورشون و پرچمشون رو دوس دارن !!!

به زبون ترکی استانبولی آشنا بودم ولی نه در حد مکالمه !

عکسهایی که از ترکیه گذاشتم فقط تعدادی بود که به خاطر حجم پایینش سیور قبول کرد تا بتونم کپی پیست کنم اما عکس خیلی از جاها مثل آکسارای ، ایوپ سولطان پاشا ، امین اونو و ... رو هیچ سیور اینترنتی قبول نکرد لوود کنه واسه همین شرمنده شدم .

در مورد آزادی باید بگم کشور آزادیه ، عیسی به دین خود ، موسی به دین خود ... کسی با کسی کار نداره ، مسجدهای بزرگی داره که لنگه اش رو نمیشه در ایران پیدا کرد ! روزی پنج بار اذان میده و جمعه ها که جزو روز کاری محسوب میشه به مدت دو ساعت کار تعطیل میشه و همه به سمت مسجد که جامی میگن بهش حرکت میکنن واسه نماز جمعه !!!

زندگی در ترکیه زیاد سخت نیس ، اتفاقا با ایرانیهای زیادی آشنا شدم که اونطرف ازدواج کرده بودن و با همه چیزش سازگار بودن .

سطح بهداشت در هتل و محلهای توریستی بالاست اما مردم عادی حتی از آب آشامیدنی لوله کشی محروم بودن .

گاز رو از ایران میخرن ، مردم و دولت ایران رو قدرتمند میدونن و دوسشون دارن ، در کل ایران و ایرانیها رو دوس دارن چون وقتی باهاشون حرف زدم ، به تاریخ کهن ایران و زبون واحدش که از اول همین بوده و تغییر نکرده ، به تاریخ شمسی ایران و اینکه نه قمری و نه میلادیه ، تاکید داشتن .

به اینکه زیر حرف زور کمر خم نمیکنه و همیشه دشمن ظالم بوده و هست !!!

در زمان آتا تورک ، مرد افسانه ای ترکیه که همه جا میشه عکس و تندیس هاشو دید ، خیلی هم دوسش دارن ، ترکیه دستخوش غارت و چپاول بوده ، آتا تورک سران قبایل ترک و کرد رو جمع میکنه و از اونها میخواد متحد بشن و دشمنان رو از کشورشون بیرون کنن ، در عوض هر کدوم از بزرگای قبیله ، صاحب بخشی از خاک ترکیه میشه که قبیله اش توش زندگی میکنه !

با این وعده ، اونها متحد میشن و جنگی رخ میده . صبح پیروزی صحنه ی عجیبی میبینن ! شهر پر از خون بوده و مثل اینکه بارونی از خون باریده و همه جا رو سرخ کرده . عکسی شبیه ماه و ستاره روی خون خودنمایی میکرده و به خاطر همین پرچمشون رو تبدیل میکنن به بیرق سرخی که یه هلال ماه داره و یه ستاره میدرخشه ، اون چیزی که من میدیدم ، یادواره ی شهدا بوده و به احترام اونها و برای بزرگداشتشون و برای اینکه هیچوقت فراموششون نکنن و با دیدنش به یاد اونها بیفتن ، همه جا این نشان آویزونه !

آتا تورک سیاستمدار جالبی بوده ، بعد از پیروزی جشنی میگیره و یکی یکی سران قبایل کرد رو از بین میبره و شعار ترکیه فقط ترک رو سر میده ! از اون به بعد هر کی تو خیابون کردی حرف میزده ، میگرفتنش و یه هفته ای شکنجه میکردن ، واسه همین شاید کردهای ترکیه که بیشتر از هشتاد و پنج در صد ترکیه رو تشکیل میدن ، از این مرد افسانه ای خوششون نمیاد . واسه اینکه قاطی اروپا بشه ، زبون عثمانی اونها رو که  از نظر نوشتاری شبیه فارسی ایرانی بود اما با واژه ی ترکی تبدیل به زبونی شبیه لاتین با یکم دخل و تصرف و تاریخشون رو میلادی و هفته های روزیشون رو به قمری طوری که همزمان با روز جمعه ، نماز جمعه برگذار بشه و روز یکشنبه ، روز تعطیل باشه تغییر میده . با این کار کتابها ، تاریخ و گذشته ی ترکیه رو نابود میکنه اما میخواد آینده رو بسازه . تو ایوپ سولطان ، من میتونستم سنگ نوشته های روی قبر ها رو بخونم اما معنیشو متوجه نمیشدم . با صدای بلند در حال خوندنش بودم که متوجه شدم مردم دورمو گرفتن و با بهت و حیرت نگاهم میکنن ! شاید واسشون جالب بود کسی بتونه زبون تاریخی و فراموش شده ی اونها رو که خودشون نمیدونن ، بخونه !!!

در مورد امنیت باید بگم برای توریست ها امنیت بالاست ، اونطور مشکل خاصی برای کسی پیش نمیاد اما درگیری ها اکثرا بین کرد ها و ترک هاست .

کردها پ.ک.ک و ترکها مافیایی هستن . هر انفجار و هر خشونت و نا هنجاری رو به پ.ک.ک نسبت میدادن !

الان به زبون ترکی آشنایی کامل دارم ، مسلط نیستم اما  راحت میتونم حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم . دوستانی دارم که زنگ میزنن و از دلتنگی و دیدار حرف میزنن و اینکه دوباره برم پیششون ! کردها شبیه ایرانیها هستن ، مردمی تعصبی و غیرتی و اکثرا اهل نماز و روزه اما ترک ها که فقط تو استانبول بیشترن ، قیافه ای مایل به زرد دارن و بی تعصب و بیخیال هستن و تنها چیزی که واسشون مهمه اول خودشون ، باز هم خودشون و بعد خودشونه ! بعد از سن سی و پنج سالگی کمرشون خم میشه و این به خاطر زندگی در استانبول و رژیم غذایی نامناسبه ! غداهاشون فاقد پروتئین و ویتامین کافی برای مصرف روزانه ی بدنه و در کل ترکیه دهاتیه بسیار بزرگ و وابسته به ایران !!!

استانبول تو کوهپایه درست شده ، خیابونها و کوچه های سراشیب و سر بالا و سرازیر داره و میتونه مردم رو و شیوه ی زندگی رو تحت تاثیر قرار بده !

خسته شدم دوستان تا جایی که میتونستم تایپ کردم ، اگه موردی هست که یادم رفته و یا بهش اشاره نکردم ، میتونین یادم بندازین تا در اولین فرصت راجع بهش آپ کنم .

پست بعدیم در مورد عشق و نامه ها و شعر های عاشقانه ! خواهد بود !!!

پیر مرد طرز دیدش نسبت به جامعه تغییر کرده اما طرز فکر نه !

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 13:13 |

کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر

دلتنگيم ...کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا

که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نمي فهمه ...

 

 بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود / اهل زمين نبود نمازش شکسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود / تنها از اين نظر که سرا پا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد که پاک بود / چشمان او دائما از اشک شسته بود

برسنگ قبرمن بنويسيد اين درخت عمري / براي هر تبر و تيشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر / پشت دري که باز نميشد نشسته بود

 

واقعا نمیدونم چم شده ! خسته شدم ، نیاز به تنوع دارم ، مگه چقدر زنده ایم ؟؟؟

دلواپسم ، دلواپس روزای نیومده ، همونا که قراره مثل برق بیان و برن و فقط خاطراتشون بمونه !!!

از یه پیر مرد شنیدم : امروز همون فرداییه که دیروز نگرانش بودیم ...

زندگی میگه بچرخ تا بچرخیم اماترسناکه ! آخه میترسم یه جایی کم بیارم و زیر چرخاش له شم ...

میرم ولی اینو بدون یکی تو رو دوستت داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میذاره ...

 

 

ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم ... از حادثه ترسند آن کاخ نشينان

 

پاییز رو دوس داشتم و دارم اما دیگه برگاش شبیه رنگین کمون بچگیهام نیستن ، صداشون وقتی با کف

پاهام لمسشون میکنم میناله ، اون طراوت قبل رو ندارن !!!

قبلا وقتی با درختها حرف میزدم سبک میشدم اما الان وقتی شبا میرم پیششون مضطربم ،

منتظر یه حادثه ام ، یه چیز یا یه کسی که تکونم بده ، متحولم کنه اما ... اما

بچرخ تا بچرخیم چرخ لعنتی

شنیدین میگن سر پیری و معرکه گیری ؟؟؟

یا اینکه دود از کنده بلند میشه و یا همچین چیزایی ؟؟؟


خیلی وقته تو کلبه ی تنهایی هام منتظر استشمام عطر تن آشنای غریبیم که سرمستم کنه !


پیر مردی تنهام که پشت در سر پا واستادم و تکیه زدم به عصای شکسته ام و از پشت عینک ته

استکانی و غبار گرفتم چشم به راهی دوختم که خیلی وقته کسی ازش عبور نکرده !!!

شاید از وقتی که خودمو شناختم اجازه ی عبور به کسی ندادم اما الان فرق میکنه !


منتظر عبور اولین رهگذر عشقم و امیدوارانه سر پا ایستادم !


دلم گرفته ... هوای ابری پاییزی داره ، آماده ی باریدنه ...


کاش زمان وایمیستاد و بیشتر از این بزرگ نمیشدیم ...


هر روز که میگذره ، انتظارات و برنامه و آمار تغییر میکنن ، مشکلات بیشتر میشن ، دردسرا بزرگتر میشن

 اما ... اما ماها ... !!!


به زودی میام ، دست پرم اما پیری امونمو بریده ...

با اجازه ی دخترکوهستان ( آفتاب ) 

 

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن

گر چه خاموشم کنی اما فراموشم مکن

یا یه چیز دیگه تو این مایه ها :

نفرین به ستایشگرت از روز عزل باد

کین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

غافل از اینکه دستی از غیب اومد و جلوی باد رو گرفت !!! هنوز میسوزم و نور دارم و حرارتم اون دست رو

گرم نگه داشته هر چند دارم به آخر میرسم از اینهمه گریه !!! 

+حرفای دل یه ققنوس پیری !!! در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 21:43 |
فرشته و کشاورز : روزی روزگاری دو تا کشاورز خیلی مهربون و زحمت کش بودن ، با اینکه خودشون زندگی معمولی داشتن ولی از کار و تلاش خودشون هر چی که به دست می آوردن قسمتی رو به مردم می دادن . یه روز خدا یکی از فرشته هاش رو مامور می کنه که بره و از کشاورز ها یکی از آرزوهاشون رو بپرسه ، فرشته میاد پیش کشاورز ها و از اون ها سوال می کنه . یکی از کشاورزها که خیلی قانع بوده و به همون زندگی ساده و سنتی خودش پایبند بوده به فرشته میگه : - پینه های دست و پیشونی من رو بردار تا باز هم بتونم کار کنم و از کارم به مردم فقیر و نیازمند کمک کنم . فرشته آرزوی کشاورز رو برآورده می کنه . فرشته از کشاورز دوم می پرسه ، کشاورز که قدرت و زیبایی فرشته رو می بینه , طمع می کنه و میگه : - من آرزو دارم فرشته بشم . فرشته آرزوی اون رو هم برآورده می کنه و اون میشه فرشته ی خدا . کشاورزی که پینه ی دست و صورتش باز شده بود شروع به کار کردن می کنه و فرشته و اون کشاورز که فرشته شده بوده میرن به آسمون . خدا به فرشته ی کشاورز امر می کنه که هر روز باید به سر زمین اون کشاورز بری و هر روز , سه بار به اون که انسان هست " تبارک الله احسن الخالقین " تعظیم کنی Send PM To Admin
به یاد آهنگ مورد علاقه پیر مرد