تبليغاتX
عاشق شدی نترس ! عشق تا مرز جنون یعنی چی؟

سلام دستان

salam doostan

kheılı sakhte ınja type kardan ... kolli matlab daram nıgar dashtam vagtı umadam ıran begam behetoon ; man halam khoobe ; az hamatoon tashakor mıkonam ö dastboose hamatoonam

ye kelase amoozeshe zaboone torkı daram ke bayad tamoom she betoonam bıam

delam vase hamatoon tangıde , khoshhal shodam tanham nazashtın

ben şyımıdı istanbuldayım ; bürası çok özel ... merak etmeyıiniz arkadaşılar

bir ayı sonra ozlamyış toprakma donacayıim ... benyım kalbyımdesınız

heş zaman unutamam sizlarla byır olmağı ... pire mard

۰۰۹۰۵۳۴۷۶۷۹۶۳۲

arayın baklyıorüm , şimdyı ara arkadaşm

+حرفای دل یه پیر مرد در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 19:45 |

سلام و خدافظی رو با هم میکنم !!!

تا اطلاع ثانوی آخرین آپی که دارم ...

به خاطر یه سفر کاری مهم که در پیش دارم ، یه مدت نت نمیام ، تو این مدت دلم واستون تنگ میشه دوستان اما هیشوقت فراموشتون نمیکنم ، از تک تکتون قدر دانی میکنم و واستون آرزوی خوشبختی دارم ، امیدوارم سایه ی کسایی که بهتون لطف دارن از سرتون کم نشه

با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

راستی عزیزان انتظار دارم فراموشم نکنین ، اگه عمری به این دنیا داشته باشم ، به محض اینکه قدم تو خاک وطن گذاشتم خبرشو میدم بهتون ، یه سفر کاری مهم خارج از کشوره  دعا کنین واسه موفقیتم ...

دلم نمیخواد این آپ آخری رو تموم کنم ، دوس دارم بنویسم واستون :

گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی

صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا کنی

یه شعر در وصف پیری تو اوج جوونی و پیر مرد ، امیدوارم خوشتون بیاد :

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیا ، خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی ، پیر شدم  پیر تو این جوونی

پیر شدم پیر تو این جوونی

تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست ، موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد ، سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره  نیست

اگر بیای همونجوری که بودی ، کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده ، هرکی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه ، هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالیه از عشق و امید ، همیشه محتاجه به نور خورشید

همیشه محتاجه به نور خورشید...

تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست ، موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد ، سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

بازم میگم تنهام نذارین که دلم از تنهاییم خونه ، جای خالی عشق رو بد جور تو زندگیم احساس میکنم ... دلم پره از زندگی ...  عاشق کسی نیستم و خوشحالم ...

( خیلی ها فکر کردن عاشقم )

نمیدونم ، شایدم باشم اما حسی ندارم که ناشناخته باشه و بشه اسمشو گذاشت عشق !!!

بازم معذرت میخوام اگه به خیلی هاتون نتونستم سر بزنم و شاید زیاد منتظر گذاشتم و شاید ناراحتتون کردم و به روم نیاوردین و مراعات پیریم رو کردین

 

پیر مرد تنها ...

نظر خواهی رو فعال گذاشتم تا هر چه می خواهد دل تنگت بگو ، تا حالا هیچ کامنتی رو پاک نکردم لزومی نداره پس از تائید باشه

راستی دوستان موبایلمو با خودم نمیبرم

+حرفای دل یه پیر مرد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:19 |

 

من دیگه حوصله ی عاشقی رو ندارم


هر کی باشه پا رو دلم میذارم


خسته ام ، خسته از این حرفای عاشقونه


خسته از این قهرای بی بهونه


بس که تو ای دل به این در ، به اون در زدی


سرتو تو سینه به این ور ، به اون ور زدی


کشتی خودت رو تو از بس که پرپر زدی


کشتی خودت رو تو از بس که پرپر زدی


یادته چه جور تو مستی ، پای رفتنم رو بستی

اون روزی که از تو چشمام ، افتادی زمین شکستی


رفتی زندگی رو باختی ، دیگه کار ما رو ساختی 

 آخه ای دل دیوونه ، کاشکی عشقو میشناختی

 

اما نه ، خوب شد نشناختی دلم آخه بد میشد ، اونوقت باید هی بشینی

غصه بخوری و بزنی پشت آئورتت و بگی چرا من یکیو جا دادم تو بطن

چپم !!! نه ، نخواستیم دل دیوونه ی من !!!

خودت که هیچ ، آسمون چشامم اون موقع بارونی میشن

بالشم اون موقع نم دار میشه ، دشمنامون خوشحال میشن !

با تشکر از دوست نتی خوبم که تو لینک هام میتونین برین پیشش کلبه ی تنهایی هام که این

 عکس رو  سند کرد تا بتونم بذارم تو این پستم

عجب ای دل غافل ، تو هم حوصله داری ، تو این سینه نشستی ، هزار تا گله داری ...

اینو داشته باش :

سکوتم از رضایت نیس ، دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره ، خودش گیره گرفتاره


 

زیاد صحبت کردم ، میخوام یکم سکوت کنم و بقیه ی حرفمو با این عکس ادامه بدم :

+حرفای دل یه پیر مرد در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:28 |

بازم سلام

خوبین عزیزای دلم ؟؟؟

باز اومدم از اینترنت و فضای مجازی و دروغاش انتقاد کنم ...

واقعا خیلی خوب گفته سیاوش قمیشی که :

ای بازیگر گریه نکن 

 ما همه مون مثل همیم

 صبحها که از خواب پا میشیم 

 نقاب به صورت میزنیم

آخراش هم که دیگه میخواد از خواب غفلت بیدار کنه که میگه :

هر کسی هستی یه دفعه

پر بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن

رها شو از پیله ی خواب

قبلا گفتم از اینترنت و فضای مجازیش بدم میاد چرا که آدما رو به دروغ ترغیب میکنه ، هر کسی هر شخصیتی رو که آرزوشو داشته میتونه واسه خودش بسازه ! اما این امر تو زندگی واقعی غیر ممکنه ، وقتی بخوای دروغ بگی هم از نگات ، هم از صدات و هم خیلی چیزای دیگه میشه فهمید و موفق اونیه که صاف و صادق باشه ، مثل آب بارون باشه اما به اندازه ی دریا !!!

اینجا فقط تایپ میکنی ، هر چی باشه ، هر شخصیتی ، هر سنی ، هر جنسی بخوای راحت

 میتونی تغییر کنی و اینو دوس ندارم ، چرا باید دروغ گفت ؟؟؟

مگه نه اینکه از بچگی تو گوشمون خوندن دروغگو دشمن خداست پس چرا همه دروغ میگن و شاید خیلیا میپرستنش ؟؟؟ شده مثل یه عادت !!! یه عادت بد !!!

شده تو زندگی واقعی دروغ مصلحت آمیز بگین یا بشنوین ؟؟؟

اصلا چیزی به این نام هست ؟؟؟

دروغ مصلحت آمیز ؟؟؟!!!

هر که هستی باش ، جان مولا مرد باش

همه میپرسن چرا پیر مرد ، چرا ناراحت ؟ چرا دپرس ؟ چرا افسرده ، چرا نا امید ؟

باور کنین هیشکدوم اینا نیستم ، فقط واقع بینم ، فقط حقایق دنیا رو میبینم ، خوشبختی رو تو صداقت میبینم ، ماه هیشوقت پشت ابر نمیمونه ، یادمون باشه ...

راستی تا حالا عشق رو توصیف کردین ؟؟؟

وبلاگها رو میخوندم ، هر کسی یه تعریف متفاوت از عشق داره ! بسته به نقطه نظر و طرز فکر و زمان و مکان خودش !!! اما هیشکدومو قبول ندارم چرا که هیشکی تا حالا معنی واقعی عشق رو درک نکرده بجز محدودی از انسانهای والا مقام که اونام به کمال رسیده بودن ! 

در مورد عشق باید بگم : دسترسی به این احساس امکان پذیر نیست ...

واقعا یه احساسیه که هیشکی حسش نکرده ، واسه همین خیلی ها میگن دروغه و خیلی های دیگم علاقه و دوست داشتنو با عشق اشتباه گرفتن ، عشق مختص یه نفره 

اینطور نیست ؟؟؟

ما همونایی هستیم که رو درخت با نوک خنجر ، زنده باد درخت نوشتیم ... 

فاصله یه حرف ساده ست ، بین بودن و نبودن

بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن

ما میخواستیم از درختا ، کاغذ و قلم بسازیم

بنویسیم تا بمونیم ، زیر سایه جون نبازیم

 آن سوی آبی:

زندگی در این دنیای فانی همچو قاصدکی است در برابر باد . گاه آرام و بی نیاز و گاه غرق در نیستی و نیاز ؛ ولی آنچه هست دیر یا زود باید از خواب بیدار شد و حقیقت را که زلال تر از آب است ، دیـــــد .

حقیقتی که لحظه،لحظه شفافتر می شود و پیش رویمان است و چیزی نیست جز پاک بودن و جاودانه زیستن 0 

+حرفای دل یه پیر مرد در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:4 |

 

چرا اینطوره ؟؟؟

چرا همه از واقعیت فرار میکنن ؟؟؟

چرا هیشکی از حرف راست خوشش نمیاد ؟؟؟

چرا دوس دارم به همه کمک کنم ؟؟؟

چرا همه رو حتی اونی که بهم خنجر میزنه رو دوسش دارم ؟؟؟

چرا کمتر کسی جرات داره با واقعیت روبرو بشه ؟؟؟

چرا ، چرا ، چرا و چراهای بی جواب دیگه ...

منم آدم رمانتیکیم اما خب همه چی با رمانتیک بازی تموم نمیشه ، بعضی مواقع باید جدی بود و مرد و

مردونه با واقعیتهای تلخ روبرو شد ...

بد جور ذهنم درگیر روزهای نیومده ست ، نمیدونم شاید به خاطر اینکه نمیشه پیش بینی کرد

اما مگه بقیه پیش بینی میکنن که زندگی بهتری دارن ؟؟؟

دلم پره از زندگی !!! راستی میشه یه چند روز از زنده بودنمونو زندگی کنیم ؟؟؟

همه دوس دارن از خوشیهای زندگی بگن اما من دوست دارم واقعیتها رو ببینم

 وقتی با کسی دست دوستی میدم انتظار دارم اونم مثل خودم باشه اما بعد از یه مدت میفهمم اشتباه

بزرگی کردم ، سعی میکنم درس بگیرم اما تکرار نکنم دوستیهای بی منطق رو !

 

 

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

 

بر خلاف میل باطنی و به خاطر درخواست شما گذاشتم این عکسها رو آخه هر چی باشه

وبلاگ مال شماست ، پیر مرد فقط وسیله ست ، یه وسیله ی پیر

 اما خب به نظر شخصی من لاو رو تو این عکس میشه خلاصه کرد :

لحظات شادی خدا را ستایش کن

لحظات سختی خدا را جستجو کن

لحظات آرامش خدا را مناجات کن

لحظات نا امیدی به خدا اعتماد کن

و در تمام لحظات خداوند را شکر کن

 

 


ادامه مطلب
+حرفای دل یه پیر مرد در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:12 |
فرشته و کشاورز : روزی روزگاری دو تا کشاورز خیلی مهربون و زحمت کش بودن ، با اینکه خودشون زندگی معمولی داشتن ولی از کار و تلاش خودشون هر چی که به دست می آوردن قسمتی رو به مردم می دادن . یه روز خدا یکی از فرشته هاش رو مامور می کنه که بره و از کشاورز ها یکی از آرزوهاشون رو بپرسه ، فرشته میاد پیش کشاورز ها و از اون ها سوال می کنه . یکی از کشاورزها که خیلی قانع بوده و به همون زندگی ساده و سنتی خودش پایبند بوده به فرشته میگه : - پینه های دست و پیشونی من رو بردار تا باز هم بتونم کار کنم و از کارم به مردم فقیر و نیازمند کمک کنم . فرشته آرزوی کشاورز رو برآورده می کنه . فرشته از کشاورز دوم می پرسه ، کشاورز که قدرت و زیبایی فرشته رو می بینه , طمع می کنه و میگه : - من آرزو دارم فرشته بشم . فرشته آرزوی اون رو هم برآورده می کنه و اون میشه فرشته ی خدا . کشاورزی که پینه ی دست و صورتش باز شده بود شروع به کار کردن می کنه و فرشته و اون کشاورز که فرشته شده بوده میرن به آسمون . خدا به فرشته ی کشاورز امر می کنه که هر روز باید به سر زمین اون کشاورز بری و هر روز , سه بار به اون که انسان هست " تبارک الله احسن الخالقین " تعظیم کنی Send PM To Admin
  آهنگ مورد علاقه پیر مرد